خلوت انس

خرید بک لینک
درست زمانی که بین همه ی اگر ها و باید و شاید ها و چون ها و چرا ها مصصم می شوی بنشینی بر سر سجاده ی مهرش و از خدا نام مادر را التماس کنی....و بعد خدا منتش را...نعمتش را... در حقت تمام کند و نام زیبای مادر را برازنده ی باقی اسمت کند...قصه ی روزهای تنهاییت تمام می شود...یکی می آید که تو، به لطف بودنش بهترین حس ها را تجربه می کنی و به ضمانتش وامِ مادرانگی می گیری...به همینِ تسهیل بی بدلیل...خودت به میل خودت ، خودت را از دفتر اولویت هایِ خودت، داوطلبانه خط می زنی...و همان یک نفر را مادرانگی می کنی تا مرز مادر شدن و پدر شدنش و حتی بعد تر...درست مثل مادرت...دخترک یادت بماند که همه ی این ها خستگی دارد...نگرانی دارد...این حذفِ خودها!!!!! در خیلی از جاهایِ زندگی سخت است...گاهی درد هم دارد...یادت بماند تصمیمی که می گیری کبری است و خیلی بزرگ...مهیایش باش...اما می ارزد...همه ی همه اش...به همان مادرانگی می ارزد...مهیایش باش...فقط همین|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ | خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 31 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

فرزندم مدتهاست که با تو سخن نگفته ام...دیگر از آمدنت نا امید شده ام...نمیدانم کجای دنیایی و صدا و احساس مرا درک میکنی یا نه...اگر از آنجا مرا میبینی و درک میکنی بیا...امروز دوباره من درجایی ایستاده ام که زندگی سخت ترین لحظاتش را برمن تحمیل میکند...دوباره روزگار دست سنگینش را بر گلویم گذاشته و فشار میدهد و من با گلویی پر از بغض در تلاشم تا راهی برای رهایی بیابم..نمیدانم چرا زندگی کمی ارام نمینشیند...بغض گلویم را گرفته دوست داشتم در دشتی به وسعت بیکران تنها باشم و با تمام وجودم فریاد برآورم که خسته ام...خدایا خسته ام...شاید آنجا دوراز هیاهوی شهر خداوند صدایم بیشتر بشنود..شاید خداوند مهرش شامل حالم شود...شاید خدا آنجا مرا ببیند...خسته ام...وای که چقدر زندگی بر من سخت میگیرد...گاهی خودم هم نمیدانم چرا زنده ام و چرا تلاش میکنم برای خلق تو...ولی با تمام اینها تورا میخواهم...بارخدایا در این جهان لایتنهای میدانم که ذره ای بیش نیستم ..ذره ای کوچک ..خیلی کوجکم دربرابر بزرگی تو...ولی بازهم نا امید نمیشوم از درگاهت...خداوندا پناهم باش...در پایین ترین دره ناامیدی گرفتار امده ام...دستم را بگیر...جز تو کسی ندارم...|+| نوشته شده توسط بهار در شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۶ | خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 19 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

خدای من سلاممیدونم دوباره پیش خودت میگی ای وای که این بنده ی نق نقو که هردفعه یه چیزی میخواد اومد...خدایا خودت بهتر از اسرار درون هرکسی خبر داری و قطعا میدونی تو دل من چی میگذره...اینروزها به این فکر میکنم که چه سرنوشتی برام درنظر گرفتی ای خدا...وقتی داستان مادر شدن بقیه رو میخونم میبینم که چقدر تفاوت ها توشه...بعضیا رو در ته ته چاه نا امیدی امیدوار کردی...بعضیا هنوز دل به مهربونیت دارن و با انرژی همچنان تلاش میکنن...بعضیا نا امیدن ولی چاره ندارن جز تلاش....خدایا برای من چه سرنوشتی رقم خواهی زد...امیدوارم مهربونیت شامل حالم بشه و انتظارم زیاد طولانی نشه...خودت میدونی که من ضعیفم و طاقتشو ندارم....خدایا همیشه میگی از اعماق وجودمون صدات کنیم، صدامونو میشنوی ..همیشه به این فکر میکنم که واقعا ته ته قلبم کجاست...نمیدونم این روزها که برای مادر شدن پیشت زجه میزنم اعماق وجودم تورو صدا میزنه یا نه...خدایا قول میدم قدرشو بدونم و مادری نمونه بشم...همیشه خودت تو قرآن میگی که شکل گیری انسان واقعا خارق العاده و عجیبه...هرچی بیشتر به شکل گیری اون اتفاق تو اون لحظه فکر میکنم بیشتر به اعجازش پی میبرم...خدایا معجزتو بهم نشون بده...ای خدا معجزه میخوام...میدونم که این دفعه تا تو نخوای دیگه نمیشه...ای خداااااا...معجزه کن...خدایا کلی ارزو دارم براش...دلم لک زده برای دستهای کوچیکش..برای گریه هاش. خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

خدایا سلام نمیدونم از کجا شروع کنم...هرچی التماس و ناله کردم که نشد ..هرچی نظر کردم که نشد...نمیدونم توقع من بالا بود یا حقم نبود...هرچی که بود چیزی که نباید میشد شد دیگه...میگن به هرچی فکر کنی همون برات پیش میاد...ولی من که به این فکر نمیکردم...این روزها خیلی با خودم کلنجار میرم که آیا واقعا از خدا بودنت برمیاد که بخوای بندتو درگیر شرایطی کنی که بهش ثابت بشه ناشکری کرده یا اشتباه کرده؟؟؟؟ نمیدونم اصلا شرایط زاده ی خود ادمه یا سرنوشتی هست که خودت برامون رقم زدی...خدایا هرچی که بود و به هر دلیلی که بود اتفاقی که نباید میافتاد افتاد بالاخره...دیگه حتی نمیخوام التماست کنم...باید خودت دلت بخواد که بدی..اگه نخوای فکر میکنم از چشمهامم خون بیاد راهی برای فرار از تقدیرت نیست..نمیخواستم باعث نارحتی پدر و مادرم بشم ولی دیگه چاره نیست...ای خدا چرا هرچی بیشتر پیش میرم زندگی سخت تر میشه...چرا مسیرش تنگ تر و تاریک تر میشه...آ[ه ای خدا کی تموم میشه این روزها...خدایا کی تمام میشه...پایان تمام این سختیها با یه لبخندت به زندگی من قابل حله..خدایا حتی دیگه نمیخوام التماست کنمفقط یه خواسته دیگه دارمحداقل کمک کن این روزها هرچی زودتر بگذرن...کاش میشد چشمهارو بست و باز کرد و طوفان سهمگین سختیهای زندگیم تموم میشد...خدایا خدایا خدایا خدایا ....دیگه به چه زبونی بگم..چیکار کنم اخه ای خدا...نگاهم کن خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

خدایا خودت بهتر درد دلمو میدونی...خدایا دلم لک زده برای دستهای کوچیکش..ای خدا چیکار کنم ..کاش میگفتی کجا بیام..چطوری داد بزنم ..چطوری ازت بخوام که معجزه کنی..ای خدا به بزرگیت قسم که ببخش اگه گناهی کردم اگه اشتباهی کردم..خدایا التماست میکنم...خدایا بگو چیکار کنم ..هرکاری بگی میکنم هرسختی باشه به جون میخرم فقط بهم یه فرشته کوچیک بده...به خودت قسمت میدم که قدرشو بدونم ...قول میدم هرچی سختی باشه نق نزنم...ای خدا خواهش میکنم معجزه کن..خدایا نمیتونم باور کنم که ظالم باشی...میدونی چقدر دلم میخواد مادر بشم...همه چیز دست خودته تو باید بخوای..خدایا بخاطر همسرم ..من اگه گناهکارم اون که گناهی نداره خدایا تورو به بزرگیت قسمت میدم شرمندم نکن..بخاطر مادرم که سعی میکنه بنده خوبی برات باشه..ای خدا بخاطر من نه بخاطر تمام اونایی که دوستشون داری بهم لطف کن...بخاطر خواهرام که انقدر دوست دارن و زندگیشون رنگی تازه میگیره..ای خدا چیکار کنم دیگه...خدایاااااااااااااااااااااااااااااا خواهش میکنم....بیام تو دشتها صدات کنم یا روکوهها ...برم صدامو به دست رود بدم یا به باد بسپرم شفاعتم رو بکنه...به ابرها التماس کنم یا به خورشید تابانت که جرقه ی مادر شدن تو وجودم بزنه.ای خدا میدونم مهربونی و هوامو داری ...مگه میشه نداشته باشی آخه...خدایا دلمو نشکون...به زندگیم قسم که قدرشو میدونم..ای خدا صدامو بشنو..ای خدا صدای خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

اخه مادر به فدات بشه چرا انقدر اذیتم میکنی.. مادر جانم نازت رو میخرم ولی زودی بیا..میدونم الان پیش خدایی...عزیزدلم میدونم که میدونی چقدر قلبم برای داشتنت بیتابی میکنی...پیش خدا با اون قلب پاک و مهربونت ازش بخواه که دل مادرتو نشکونه..کلی رویا و ارزوی خوب دارم برات..کوچولوی دوست داشتنی من مادرت ازت میخواد از خدا بخوایی که تورو بذاره تو دل من...فرشته ی من مادرت التماست میکنه که بیای..از خدا بخوایی که معچزه کنه و هدیت کنه به من تا زندگیم شیرین بشه...عزیزجانم بیا و روزهای تاریکمو روشن کن..میدونم صدامو میشنوی..خواهش میکنم بیا..خواهش میکنم|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ | خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

آخه ای خدا خسته شدم از این همه انتظار اخه به کجای دنیا برمیخورد این نعمتتو بدون دردسر بهم بدی..آخه خدایا خودت خدایی و بهتر میدونی تو دلم چی میگذره..خدای خواهش میکنم...انتظارمو طولانی نکن...خ.اهش میکنم

|+| نوشته شده توسط بهار در یکشنبه هفدهم دی ۱۳۹۶ |
خلوت انس...

ما را در سایت خلوت انس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 7 بهمن 1396 ساعت: 3:10

صفحه بندی